صدق

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه ...

خدا کجاست؟(2)
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

سلام،قبل از اینکه هر حرف اضافی بزنم ازتون میخوام به این داستان توجه کنید:

مادر داشت لباس علی رو میدوخت و علی با قیافه ای پرسش دار به آسمون نگاه میکرد. مادر که پسرش رو خوب میشناخت از علی پرسید چی شده عزیزم؟مشکلی پیش اومده؟

علی چهره معصومش رو به طرف مادر برگردوند و جواب داد :نه...مشکل که نه اما یه سوال دارم مامان.. .مادر علی که داشت سوزن نخ میکرد پرسید چه سوالی گلم؟. علی جواب داد:مامان این خدا که این همه ازش برام میگی گجاست؟اگه توی آسمونه پس پیش من و تو نیست و از ما دوره..و اگه اینجا هم هست چرا ما توی آسمونا دنبالش میگردیم؟ تازه غیر از این،اینکه میگن ما باید خدا رو بشناسیم چطوری؟!خدایی که من اصلا نمیبینمش رو چطور بشناسم؟اصلا چرا خودشو نشون نمیده؟اصلا این چه خداییه؟؟!!

مادر که به علی خیره شده بود و متعجبانه به چشمان علی نگاه میکرد با لبخندی به لب گفت:عزیزم این چیزا چیه میگی؟خیلی داری تند میری!! خدا خداست دیگه..کسی که من وتو رو ساخته و داره زندگیمون رو اداره میکنه و توی اون دنیا هم باز زندگی ما دست خودشه...اگه او نبود من وتو نبودیم،و یک لحظه هم از نگاهش غایب نیستیم،دیگه چی میخوایم از خدا؟...  علی که معلوم بود قانع نشده بلافاصله پرسید:خب اینا رو گفتین قبول دارم اما من از کجا باید بفهمم اون خدایی که واقعا هست همونیه که من مثلا میشناسم؟من که نه دیدمش و نه اطلاعاتی ازش دارم،تازه باز خودش گفته من رو بشناسین!!اینو چی میگین؟

مادر که نمیدونست چطور باید به نگاه پرسشگر علی جواب بده فکری کرد و گفت: ناسلامتی تو هنوز کلاس اول دبستانی! این سوالها برات زوده حالا بیا لباست رو بپوش ببینم اندازه هست یا نه؟...

به نظر شما مادر علی چه جوابی برای علی داره؟؟ویا ما برای این جور سوالاتمون؟


 
comment نظرات ()
 
خدا کجاست؟
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩
 

سلام امروز فقط یه مقدمه میذارم برای یه بحث مفید ...امیدوارم همه ما قادر به فهم این کلمات نورانی باشیم:

امام علی علیه السلام:

خداوند ذوالجلال را چشمها با مشاهده درک نمیکنند اما دلها با حقیقت ایمان او را می یابند...او در عقلهانمیگنجد و در مسیر وزش افکار به کیفیت خاصی در نمی آید و در وهم در نمی آید که به تصرف آن در آید و محدود شود...خدای تعالی پیش از هر وصف کننده ای ،خودش آغاز به وصف خود کرده است...(غررالحکم)

یاحق..منتظر باشید

تابعد


 
comment نظرات ()
 
سرگردانی وصداقت(2)
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
 

سلام دوباره وچند باره به شما خوانندگان عزیز...عذرخواهم که دیر به دیر میام اما...بماند.. به ادامه بحث گذشته می پردازم.

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم گاهی اوقات ما چوب آگاهیهامون رو میخوریم.این یعنی چی؟؟!..یعنی انسان تا وقتی به بعضی مسایل آگاه نشده اولا خیلی دغدغه ها رو نداره و دوما خیلی راحتتر تصمیم میگیره چون مسایل جانبی و اطلاعاتی که میتونن مانع تصمیم گیری باشن توی ذهن ما نیست و خلاصه اینکه راحتیم..اما..

اما به مرور ایام با زیاد شدن اطلاعات و آگاهیها تردیدها و شک و شبهه ها نسبت به تصمیمگیری های گذشته و آینده شروع میشه و کم کم آرامش رو از انسان میگیره،حالا بعضی اوقات این جریان خوبه و بعضی وقتها بد... میخوام بگم اگه گاهی میبینیم بعضی بزرگان در مورد شرایط بحرانی موجود یه جوری تصمیم گیری میکنن که همه ما انگشت به دهن میمونیم و ما میگیم این که واضحه که اشتباه رفتن و... علتش میتونه این باشه که یه ذره بیشتر از ما زندگی کردن و آگاهیهاشون بیشتره و این باعث میشه گاهی اوقات بیشتر از ما کوچیکها شک کنن. نمیخوام خیلی قضیه رو بپیچونم اما بگم که به ما فرمودند:

"لا راحة للمومن الا عند لقاءالله"یعنی هیچ جور راحتی(حقیقی) برای کسی که اعتقاد به خدایی برای عالم داره نیست که نیست مگر وقتی خدا رو ملاقات کنه!!...(حالا بعضیها توی همین دنیا و بعضی اون دنیا).

ما تا وقتی باشیم در این گرفتاری فکری هستیم تا وقتی حق رو ببینیم بالعیان!. حالا بگم که حرف حسابم چیه..میخوام عرض کنم که خدا نعمت عقل رو برای سنجش به ما عنایت کرده تا بین حق و باطل رو تشخیص بدیم،در همه مراحل زندگی و در همه جاهایی که دو راهی هست،و عقل هم شروع میکنه با کمک اطلاعات قبلی راه درست رو تشخیص میده ..حال هر چی این اطلاعات بیشتر تصمیمگیری سخت تر..هر چی این اطلاعات متضادتر تشخیص حق مشکل تر و شک و تردیدها بیشتر و بیشتر...اینه معنای اون عرض من که گفتم ما چوب آگاهیهامون رو میخوریم...

حالا ماها راحت تر تصمیم میگیریم یا بزرگان قدیمی تر؟؟ما سریعتر جلو میریم و آتیشی تر میشیم توی قضاوت یا اونا؟..این جریان توی شرایط فعلی ما هم هست کما اینکه زمان انقلاب هم بود و همچنین در کربلا و ...بعضی با شک به یقین رسیدند و بعضی از شک به تجاهل(خود رو به نفهمی زدن) ...بعضی چنین و بعضی چنان..و تنها وقتی انیان آروم میشه توی دامن حق جا بگیره و به امن واقعی برسه..که اگه دقت کنیم معنای لغوی ایمان همینه:(امنیت بخشی)..

"ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

تا دمی بیاسایم زین حجاب ظلمانی"

که حقیقتش چیه و کی حاصل میشه...باشه برای بعد..

توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

منتظر نظرات هستمچشمک


 
comment نظرات ()
 
سرگردانی و صداقت!(1)
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

سلام بر همه کسانی که لطف کردند و اومدن تا یه مطلب مهم رو این دفعه براشون عرض کنم.این دفعه میخوام این طور شروع کنم...

همه ما توی زندگی شخصی واجتماعی به اموری عادت داریم که به مرور ایام با اونها هماهنگ شدیم و اگه اون شرایط به هم بخوره ما هم به هم میریزیم و کنترل زندگی رو از دست میدیم. به عنوان مثال اگه یکی یه ماشین داره که با اون کارهای روزمره رو انجام میده و به وجود اون ماشین هم عادت داره اگه بهش خبر بدن که ماشینش رو دزدیدن ویا توی یک سانحه ماشینش درب وداغون شده ممکنه تا چند روز شوکه باشه و به اصطلاح توی تحیر به سر ببره ویا مثلا به یکی خبر بدن که یکی از محبوبترین و نزدیکترین افراد خانواده که تکیه گاه او هم بوده که میتونه مادرش باشه،از دنیا رفته در حالی که هیچ انتظار این از بین رفتن رو نداشتن ویا اصلا فکر نبودنش رو هم نمیکردن...فکر میکنین چه حالی داره؟؟آیا غیر از اینه که تا مدتها خودش رو میبازه و متحیر و سرگردون میشه؟؟...

وهزاران مثال دیگه از زندگی ما انسانهای ضعیف و وابسته،که البته نمیخوام بگم مقصریم...نه..بلکه میخوام به یه مطلب جالب توجهتون رو جلب کنم و اون اینه که ما آدمها همیشه عادت داشتیم که به یک نفر بزرگتر تکیه کنیم و برای اهدافی که داریم از او کمک بگیریم..برای سفر روح ما که نیازمند کاملتر شدن بود و باید گمشده اش  که همون خدا بود رو پیدا میکرد راهنماها و بزرگترانی اومدن که قدم به قدم داه رو نشون بدن و یکی یکی میرفتند و بعدی میومد اما خیلی ما انسانها رو تنها نمیذاشتن تا خیلی گیج نشیم چراکه میدونستن اگه تنها بمونیم توی این تنهایی و گیجی کار دست خودمون میدیم و یه بلایی سر خودمون میاریم.خلاصه بگم که آخرین پیام آور از طرف خدای عالم هم که داشتن میرفتن خیالمون رو راحت کردن که بعد از من تنها نیستین و بالای سر شما خالی نیست...خب،جانشینان ایشون هم بودند ویکی پس از دیگری نورافشانی داشتند..وحتی اگه یه وقتی داشت اثر هدایتشون به وسیله شیاطین کمرنگ میشد و مردم هم مطابق طبیعتشون کم کم داشتند عادت به این جریان میکردن،یک شوک و یک به هم زننده عادات لازم بود که به دست اون بزرگان انجام میشد که:ای آدمها!..فراموش نکنید که هنوز ما هستیم و خود را نفروشید و نبازید!!... که نمونه بارز این حرکت رو در غوغای کربلای امام حسین علیه السلام میبینیم که هنوز هم گمشدگان وادی حقیقت رو نجات میده و به هم پیوند میزنه!

"ان الحسین مصباح هدی و سفینة نجاة"حسین علیه السلام چراغ هدایت و کشتی نجات است"..وهنوز هم هست!...

اما..مشکل از جایی شروع شد که آخرین راهنما،غایب شد و دیگه تا مدتها انسانها رو توی تحیر فرو برد اونم انسانهایی که قرنها با وجود همچنین بزرگان و راهنماهای پاکی دلگرم بودند و یکدفعه جاشون رو خالی دیدند...حالا باید تنها چیکار میکردن؟؟..

از این به بعد دوره محنت بار شیعه و بلکه انسانیت شروع میشه..دوران به اصطلاح یتیمی و غربت! ودیگه رنگ آسایش و نور رو به خودش ندید و اختیار دستش نبود تا وقتیکه الآن در اون به سر میبریم یعنی دوران حکومت دوباره اسلام در ایران...این دوران پس از قرنها دوباره به خیلی ها امید رجعت از سرگشتگی وعادات چندین قرن مونده رو و برگشت به آسایش و نور رو میداد و میده و خودش یه نعمتیه که به راحتی درک نمیشه چر که پس از مدتها حبس در اعماق سیاه چال ها دوباره روی کار اومدیم و زمام رو به دست داریم و میتونیم حرف بزنیم،اما..

اما به شرطی که اولا حقیقت بین باشیم و ثانیا صادقانه رفتار کنیم چرا که انسان طالب حقیقت و صادق هیچ گاه متحیر نمیمونه..اما الآن شرایط چطوره وچه باید کرد..؟؟؟

چشمکتا اینجا رو داشته باشید تا بعد.. 


 
comment نظرات ()
 
عشق سرخ(1)
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
 

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری

بر حذر باش که سر میشکند دیوارش!

سلام دوستان،سلامی صادقانه همراه با عرض تسلیت به مناسبت ایام عاشورای حسینی. راستش رو بخواین دوست ندارم جز از حسین (ع) و دریای صداقتش بگم اما حسابی داغونم... میپرسید چرا؟ به خاطر اینکه برای یه عاشق هیچی سخت تر از این نیست که کسی به محبوبش اهانت کنه..اونم به این شکل که توی جمع مردم بیاد و اسم اونو پاره کنه و چنین و چنان...همونطور که بعضیها منو میشناسن میدونن که اهل بازی سیاسی نیستم یعنی برخلاف خیلیها سیاست و بحثهای سیاسی به عنوان یه سرگرمی توی زندگی من جا نداره!!..اما..بماند برای بعد..

اصلا ولش کن ..الان نمیخوام مطلب بذارم ولی فقط اومدم بگم که:

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

واندرآن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

گفتمش درعین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ماراجلوه ی معشوق در این کار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه "جنات تجری تحتها الانهار" داشت

 

منتظر باشید..تا بعد


 
comment نظرات ()
 
دل ...آینه حق نما
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥
 

سلامی با هزاران هزار عرض ادب خدمت شما دوستان عزیز...این دفعه میخوام با یک مثال شروع کنم و اون اینه که:

تصور کنید یه کتابخونه درب دار رو که توش پر از کتابه و این کتابخونه توی یک اتاق درب بسته قرار داره و هیچ کس هم مدتها به این اتاق رفت وآمد نکرده ولی وقتی شما وارد این اتاق میشی و درب اون کتابخونه رو باز میکنی با کمال تعجب میبینی که روی کتابها غبار نشسته و رد دست شما روی اون کتابها میفته ...

همه ما مثل کتابهای این کتابخونه هستیم که همین طور که توی جامعه انسانی زندگی میکنیم کم کم به مرور ایام بدون اینکه کار خاصی انجام بدیم یا مثلا خطایی از ما سر بزنه احساس خستگی و دلمردگی و کدورت خاطر به ما دست میده و هر سال از عمر ما توی این عالم که میگذره این خستگی روحی بیشتر میشه به طوری که خیلی از ما وقتی وضع فعلی خودمون رو با حال چند سال پیش که جوونتر بودیم مقایسه میکنیم،گاهی وقت ها حس ناامیدی به ما دست میده که ممکنه در بعضی افراد به افسردگی و یا اوضاع وخیم تری هم منجر بشه که همه اینها ناشی از یک حقیقت ثابت در زندگی ما در این دنیاست به نام "روزمرگی" که بعضی از روانشناسان این مساله رو یکی از خطرات جدی برای حیات روح انسان میدونن و در اکثر ما هم وجود داره.

حالا راه علاج این مساله و یا فرار از این بحران چیه؟؟ خیلی ها خیلی حرفها زدند اما تنها راه پاک و سالم نگه داشتن کتابها مراقبت مدام و گرفتن گرد و غبار اونها به طور مدامه که میتونه خیال ما رو راحت کنه. دل ما هم همینطوره، اگه تا وقتی که زنده ایم مراقبش باشیم که خیلی آلوده نشه و یا اگه شد به فکر پاک کردنش بیفتیم، بعدها حسرت گذشته رو کمتر میخوریم و اطمینان داریم که این امانت خدا رو خوب حفظ کردیم و فقط به اهلش اجازه دادیم که واردش بشن تا نه تنها دلخسته نشیم بلکه روز به روز با صفاتر و پرنور تر بشه، چرا که چه بخوایم و چه نخوایم با همین زندگی در جامعه ،سیاه و آلوده میشیم مگر کار علاوه ای انجام بدیم که مدام و مستمر باشه ... حالا که بحث به اینجا رسید به مناسبت ایام ، اسمی از مولای پاکان و صادقان عالم حضرت علی(ع) ببرم که فرمایشی به این مضمون دارند که : درب خانه دلم نشستم و نگذاشتم که غیر خدا واردش شود.

وبه خاطر همینه که فرمودند:( ما شککت فی الله مذ أریته): از وقتی که خداوند را شناختم در او شک نکردم...چرا که تنها دلهای ناپاک و آلوده دچار شک میشن ،به خاطر این که وقتی کلید خونه دست همسایه هم باشه ممکنه هر لحظه شک کنی که این کسی که الآن توی خونه ست صاحب خونه ست یا همسایه که بیخبر وارد شده!!.

به هر حال امیدوارم همه ما به کمک صاحبان عالم و بزرگ اونها مولا علی (ع) بتونیم هر روز یه قدم رو به جلو برداریم و لازمه این مطلب اینه که بفهمیم کجاییم و الآن چه وضعی داریم و باید چه کنیم؟؟... حالا چه کارهایی میشه برای این مهم انجام داد بماند تا بعد.

عید ولایت،عید بزرگ خدا و اولیای خدا ،عید غدیر رو به همه عاشقان صدق و عشق،تبریک عرض میکنم.

نظر یادتون نره ،دلگرم کننده ست.لبخند


 
comment نظرات ()
 
مردی در باران(2)
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
 

سلام ...این دفعه با یک داستان شروع میکنم ،فقط خوب گوش بدید:

(فردی به نام علی بن مهزیار فرمود بیست بار با قصد این که شاید به خدمت حضرت امام زمان(ع) برسم، به حج مشرف شدم، اما در هیچ کدام از سفرها موفق نشدم.تا آن که شبی در رختخواب خودخوابیده بودم، ناگاه صدایی شنیدم که کسی می گفت: ای پسر مهزیار، امسال به حج برو که امام خود را خواهی دید.
شادان از خواب بیدار شدم و بقیه شب را به عبادت سپری کردم.
صبحگاه، چند نفر رفیق راه پیدا کردم، و به اتفاق ایشان مهیای سفر شدم و پس ازچندی به قصد حج براه افتادیم.وقتی به مکه رسیدیم حج و عمره ام را ظرف یک هفته انجام دادم و تمام اوقات در پی دیدن مولایم بودم.
روزی متفکرانه در مسجد نشسته بودم.ناگاه در کعبه گشوده شد.مردی خارج گردید و نشست.دل من با دیدن او آرام شد.به نزدش رفتم.ایشان برای احترام من، برخاست.مرتبه دیگر او را در طواف دیدم.بعد از صحبتهایی گفت: چه را می خواهی و در طلب چه کسی هستی؟ گفتم: امام محجوب از عالم را.
گفت: او محجوب از شما نیست، لکن اعمال بد شما او را پوشانیده است.
برخیز به منزل خود برو و آماده باش.
ابن مهزیار می گوید: با این سخن روحم آرام شد و یقین کردم که خدای تعالی به من تفضل فرموده است، لذا به منزل رفته و منتظر وعده ملاقات بودم، تا آن که وقت معین رسید.از منزل خارج و بر حیوان خود سوار شدم، ناگاه متوجه شدم آن شخص مراصدا می زند:بیا.به طرف او رفتم.سلام کرد و گفت: ای برادر، روانه شو.و خودش براه افتاد.در مسیر، گاهی بیابان راطی می کرد و گاه از کوه بالا می رفت.
بالاخره به کوه طائف رسیدیم.در آن جا گفت: یااباالحسن، پیاده شو نماز شب بخوانیم.پیاده شدیم و نماز شب و بعد هم نماز صبح راخواندیم.باز گفت: روانه شو ای برادر.دوباره سوار شدیم و راههای پست و بلندی را طی نمودیم، تا آن که به گردنه ای رسیدیم.
از گردنه بالا رفتیم، در آن طرف، بیابانی پهناوردیده می شد.
چشم گشودم و خیمه ای دیدم که غرق نور است و نور آن تلالویی داشت.
آن مرد به من گفت: نگاه کن.چه می بینی؟ گفتم: خیمه ای از مو که نورش تمام آسمان و صحرا را روشن کرده است.گفت: منتهای تمام آرزوها در آن خیمه است.
چشم تو روشن باد.
وقتی از گردنه خارج شدیم، گفت: پیاده شو که این جا هر چموشی رام می شود.
ازمرکب پیاده شدیم.گفت: مهار حیوان را رها کن.گفتم: آن را به چه کسی بسپارم؟ گفت: این جا حرمی است که داخل آن نمی شود، جز ولی خدا.
مهار حیوان را رها کردیم و روانه شدیم، تا نزدیک خیمه نورانی رسیدیم.گفت:توقف کن، تا اجازه بگیرم.داخل شد و بعد از زمانی کوتاه بیرون آمد و گفت: خوشا به حالت که به تو اجازه دادند.
وارد خیمه شدم.دیدم ارباب عالم هستی، محبوب عالمیان،امام زمان مهربانم روی نمدی نشسته اند.سلام کردم.بهتر از سلام من، جواب دادند.
در آن جا چهره ای مشاهده کردم مثل ماه شب چهارده،پیشانی گشاده با ابروهای باریک کشیده و به یکدیگر رسیده.
چشمهایش سیاه وگشاده، بینی کشیده، گونه های هموار و برنیامده، در نهایت حسن و جمال.
بر گونه راستش خالی بود مانند قطره ای از مشک که بر صفحه ای از نقره افتاده باشد.
موی عنبربوی سیاهی داشت، که تا نزدیک نرمه گوش آویخته و از پیشانی نورانی اش نوری ساطع بود مانند ستاره درخشان، نه قدی بسیار بلند و نه کوتاه، اما کمی متمایل به بلندی، داشت.
آن حضرت روحی فداه را با نهایت سکینه و وقار و حیاء و حسن و جمال، زیارت کردم،ایشان احوال یکایک شیعیان را از من پرسیدند.
فرمودند: پدرم از من عهد گرفته که جز، در جاهایی که مخفی ترو دورتر از چشم مردم است، سکونت نکنم، به خاطر این که از اذیت و آزار گمراهان در امان باشم تا زمانی که خدای تعالی اجازه ظهور بفرماید.
و به من فرموده است:فرزندم، تو کسی هستی که خدای تعالی او را برای اظهار حق و محو باطل و از بین بردن دشمنان دین و خاموش کردن چراغ گمراهان، ذخیره و آماده کرده است.

پس در مکانهای پنهان زمین، زندگی کن و از شهرهای ظالمین فاصله بگیر و از این پنهان بودن وحشتی نداشته باش، زیراکه دلهای اهل طاعت، به تو مایل است. بعد فرمودند: آنچه را در این مجلس دیدی باید پنهان کنی و به غیر اهل صدق و وفا وامانت اظهار نداری.
ابن مهزیار می گوید: چند روزی در خدمت آن بزرگوار ماندم و مسائل و مشکلات خود را سؤال نمودم.آنگاه مرخص شدم تا به سوی اهل و خانواده خود برگردم.

در وقت وداع، بیش از پنجاه هزار درهمی که با خود داشتم، به عنوان هدیه خدمت حضرت تقدیم نموده و اصرار کردم که ایشان قبول نمایند.مولای مهربان تبسم نموده و فرمودند: این مبلغ را که مربوط به ما است در مسیربرگشت استفاده کن و به طرف اهل و عیال خود برگرد، چون راه دوری در پیش داری.بعد هم آن حضرت برای من دعای بسیاری فرمودند.پس از آن خداحافظی کردم و به طرف شهر و دیار خود باز گشتم.

گفتم که فراق را نبینم ،دیدم      آمد به سرم از آنچه میترسیدم)

من دیگه حرفی برای گفتن ندارم. فقط همین رو عرض میکنم که خوش به حالشون و بد به حال من...تمام زندگی مارو عشق پول و شهوت و دروغ وگناه گرفته که دیگه کر وکور شدیم و هیچ چیزی غیر از خودمون رو نمی بینیم...پس با تمام شرمندگی و صادقانه به مولا عرض میکنم:

این دنیا برای عاشقیت تجربه ندارد ...همان به که نیستی!


 
comment نظرات ()
 
مردی در باران
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢
 

سلام امروز جمعه بود و من مطلب خاصی برای نوشتن نداشتم فقط به خاطر اینکه از یه قضیه دلم خیلی گرفته بود و یه جورایی احساس تنهایی کردم ، گفتم برای تنها ترین مرد عالم بنویسم ، و اگه خدا بخواد هر جمعه با یه مطلب ادای وظیفه میکنم ...همین:

کشتی نساز ای نوح، طوفان نخواهد آمد

بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد

شاید خدا به شعرم لبخند میزد اما

جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

رفتی کلاس اول آن جمله را عوض کن

  .   .   .

"آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد"

به امید ظهور زود هنگام حق و صدق ...


 
comment نظرات ()