صدق

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه ...

عاشق دروغگو
نویسنده : محمدعلی ناطقی - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸
 

سلام رفقا ..امروز میخوام با یک اعتراف شروع کنم و اون اعتراف در ضمن یک داستان...

شاید در حدود ده سال قبل بود من در دوران دبیرستان مثل خیلی از جوونها علاقمند به یک دوست شدم. همکلاسیم نبود اما احساس رابطه قلبی شدید نسبت به او داشتم . اما جالبه که هیچ وقت روم نشد مستقیما بااو صحبت کنم چون دلیلی برای شروع رابطه با ایشون نمی دیدم .خلاصه... الآن اون بنده خدا یکی از دوستان خوب منه که خیلی با هم نزدیکیم. من بعد از اون رابطه که بماند که چطوری شروع شد،چند تا چیز فهمیدم:

اولا اینکه این رابطه اونقدر نمی ارزید که اونجوری من خودم رو اذیت کنم.چون اعتقاد من اینه که همه دوستیهای زمینی ممکنه یه روز تموم شه و دیگه آدم میل به دوستش هم نداشته باشه.تازه اگه ادامه داشته باشه و همون اول متوجه نشی که اون بنده خدا که تو براش قلبت می تپید اونی نبود که توی ذهنت قبل از آشنایی ساخته بودی...چون بزرگان ما فرمودندکه: عشق، انسان رو کر وکور میکنه ...

دوما اینکه آدم تا وقتی گرفتار خرج عاطفه و احساسات برای این جور محبتهاست، وضعش همینه و روز به روز بدتر میشه و بهتر نمیشه..بیخوابی،بی میلی به غذا،افسردگی و از همه مهمتر اینکه دیگه رسیدن به اون عشق خیالی رو اساس زندگیت میذاری تا اینکه بهترین و مهمترین لحظات عمرت رو صرف رسیدن به یک موجود ناقص ومحدود میکنی..و با هر بار تکرار این تجربه همین مسایل دوباره تکرار میشه..

سوما اینکه خودم فهمیدم که از اولش صادقانه رفتار نکردم،چرا که محبتی که آرامش بیاره تو این مقوله ها پیدا نمیشه..شاید از اولش اگر کمی فکر میکردم به این مساله میرسیدم..راستی باید چه کرد؟؟.. باشه برای بعد

با نظر کمکم کنید..سوال


 
comment نظرات ()